ویکی استرنجر تینگز

فصل ۱

اشتراک‌گذاری

فصل ۱

Season 1

فصل ۱ - استرنجر تینگز

تاریخ انتشار

۱۵ جولای ۲۰۱۶

تعداد قسمت

۸

اولین فصل از سریال استرنجر تینگز در تاریخ ۱۵ جولای ۲۰۱۶ از طریق نتفلیکس منتشر شد. این فصل شامل هشت قسمت ۴۲ تا ۴۵ دقیقه‌ای است.

داستان در سال ۱۹۸۳ و در یک شهر خیالی به نام هاوکینز در ایندیانا جریان دارد . پسری به نام ویل بایرز است ناپدید می‌شود و خانواده، دوستانش و مقامات محلی به دنبال او می‌گردند.

داستان

داستان سریال Stranger Things از روز ششم نوامبر ۱۹۸۳ در هاوکینز ایندیانا شروع می‌شود. 

ویل بایرز جوان پس از یک تجربه ناامیدکننده از بازی Dungeons & Dragons در خانه‌ی یکی از دوستانش، با دوچرخه در حال بازگشت به خانه بود که ناگهان چهره‌ای وحشتناک مقابل او ظاهر شد... ویل سعی کرد فرار کند و پنهان شود، اما او ربوده شد...

دوستان ویل یعنی داستین، لوکاس و مایک شروع به تحقیق درباره ناپدید شدن او کردند. این پسران هنگام جستجوی ویل در جنگل محلی، با دختری روبرو شدند که سرش تراشیده بود و لباس بیمارستان به تن داشت. آن‌ها پی بردند که نام این دختر یازده است و توانایی‌های جابجایی اجسام (سایکوکینسیس) را دارد. یازده اجازه پیدا کرد تا برای مدتی در زیرزمین خانه مایک بماند.

مادر ویل یعنی جویس از رویدادهایی فرا طبیعی در مورد برق خانه‌اش آگاه شد و اطمینان داشت که ویل از این طریق قصد ارتباط با او را دارد. با ادامه پیدا کردن این اتفاقات عجیب، او در مقطعی شاهد همان هیولایی بود که ویل را گرفته بود و چند بار جان او را تهدید کرد. در همین زمان جیم هاپر، رئیس پلیس شهر پس از یافتن قطعه‌ای پاره شده از یک لباس بیمارستان در خارج از محوطه آزمایشگاه ملی، نسبت به این آزمایشگاه مشکوک شد. در این مقطع خواهر بزرگتر مایک یعنی نانسی قرار بود به یک مهمانی برود که توسط استیو برگزار می‌شد، و از این رو او بهترین دوستش بارب را راضی کرد تا با او به این مهمانی برود. جاناتان، برادر بزرگتر ویل نیز در زمان برگزاری این مهمانی از وقایع آن عکسبرداری می‌کرد. در مقطعی از مهمانی، وقتی بارب در محوطه‌ی بیرونی تنها بود توسط هیولا ربوده شد.

هاپر در مورد دکتر مارتین برنر، آزمایشگاه و زنی که ادعا می‌کرد دخترش توسط دانشمندان گرفته شده است، تحقیق کرد. در مقطعی از داستان استیو عکس‌های جاناتان را کشف کرد و آن‌ها را نابود کرد، اما نانسی با دیدن قطعاتی از عکس‌ها و مشاهده بارب پریشان شد. او دوباره به خانه استیو رفت تا به دنبال بارب بگردد. او برای لحظه‌ای هیولا را دید که از میان جنگل عبور می‌کرد که این موضوع او را ترساند و وادار به فرار کرد. پس از آن ظاهرا بدن بی‌جان متعلق به ویل در یک معدن کشف شد، با این حال یازده ثابت کرد که ویل هنوز زنده است و با دستکاری چندین رادیو باعث شد تا صدای ویل پخش شود. نانسی با بررسی عکس بارب متوجه شد که هیولا در بخشی از عکس قابل مشاهده است. جاناتان پی برد که توصیف نانسی از این موجود با توصیف مادرش از هیولا مطابقت دارد: یک فرم انسان‌نما، با بازوهای بلند و بدون چهره. پس از آن نانسی و جاناتان به امید نجات ویل و بارب برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد این موجود با یکدیگر همکاری کردند. آن‌ها به جستجوی اطراف هاوکینز پرداختند و امید داشتند که این موجود را پیدا کنند و آن را بکشند.

هاپر که نسبت به شرایط مشکوک بود اقدام به شکافتن جسد ویل کرد و متوجه جعلی بودن آن شد. او به آزمایشگاه رفت و در آنجا اتاق یازده و یک دروازه بزرگ را پیدا کرد که به بُعدی دیگر راه داشت،‌ اما کمی بعد او توسط مامورانی بیهوش شد. او در خانه‌ی خودش از خواب بیدار شد و متوجه میکروفن‌گذاری در آنجا شد. گروه پسران پس از جمع آوری تمام اطلاعات و گمانه‌زنی‌های خود در مورد وقایع فرا طبیعی، به دنبال دروازه‌ای فرضی به جهانی دیگر گشتند که حالا با نام آپساید داون (Upside Down) شناخته می‌شد. آن‌ها سرانجام پی بردند که یازده از آزمایشگاه و آپساید داون وحشت دارد و هنگام کاوش در هاوکینز، آن‌ها را گمراه کرده است. از همین رو یک درگیری بین آن‌ها شکل می‌گیرد و در نتیجه لوکاس توسط یازده مصدوم می‌شود و گروه از هم جدا می‌شود.

در طول داستان سریال Stranger Things، یازده فلش‌بک‌هایی دردناک از آزمایشاتی که دکتر برنر روی او انجام داده بود را تجربه می‌کرد. این وضعیت با یک فلش‌بک که طی آن او در یک مخزن سلب حسی قرار گرفته بود، به اوج خود رسید. در این فلش‌بک یازده در یک وضعیت روحی خاص، به طور تصادفی پس از تماس با هیولا، دروازه‌ای را به سمت آپساید داون باز کرد. هاپر و جویس با به اشتراک گذاشتن دانسته‌های خود، اقدام به ردیابی تری آیوز کردند و درباره یازده و دکتر برنر اطلاعات بیشتری کسب کردند. در حالی که لوکاس تلاش می‌کرد بار دیگر دروازه را پیدا کند، مایک و داستین، یازده را پیدا کردند و او در این مقطع مایک را از یک سقوط صخره نجات داد. سپس این سه با هم آشتی کردند و به خانه مایک برگشتند. لوکاس پی برد که ماموران در حال ترک آزمایشگاه هستند و متوجه شد که آن‌ها برای گرفتن یازده در راه هستند. مایک، داستین و یازده به سختی فرار کردند و دوباره با لوکاس متحد شدند.

جویس و هاپر به هاوکینز بازگشتند و اطلاعات خود را در مورد هیولا با نانسی و جاناتان در میان گذاشتند. سپس جویس، هاپر، نانسی و جاناتان با بچه‌ها تماس گرفتند و در نهایت طرحی را برای ساخت یک مخزن سلب حسی پیاده کردند تا قدرت یازده را تقویت کنند. از این طریق او می‌توانست بدون ورود به آپساید داون، از نظر روانی ویل و بارب را مشاهده کند. گروه وارد مدرسه هاوکینز شد و مخزن موقت خود را در آنجا مستقر کرد. با استفاده از این مخزن، یازده تشخیص داد که بارب مرده است، اما ویل زنده بود و در سنگر دست‌ساز خود پنهان شده بود. هاپر و جویس برای عبور از دروازه و نجات ویل وارد آزمایشگاه هاوکینز شدند اما توسط نیروهای امنیتی دستگیر شدند. نانسی و جاناتان تصمیم به کشتن هیولا گرفتند. در آپساید داون، هیولا قادر به نفوذ به سنگر ویل شد و او را گرفت.

هاپر که تحت بازجویی برنر بود پیشنهاد کرد تا در ازای دسترسی به دروازه، مکان یازده را افشا کند. هاپر و جویس وارد آپساید داون شدند و لانه‌ی این موجود را کشف کردند، جایی که ویل بیهوش در آنجا بود با موجودی کرم-مانند به دور گردنش پیچیده بود. هاپر و جویس پس از جدا كردن و كشتن این موجود، تلاش كردند تا ویل را احیا كنند و هاپر لحظه‌ای دختر مرحومش را به خاطر آورد. او مصمم بود كه جویس را از غم و اندوهی خودش تجربه کرده بود نجات دهد. سرانجام ویل احیا شد و هر سه از طریق دروازه بازگشتند. در همین حین، نانسی و جاناتان در خانه بایرز سعی کردند تله‌ای را برای هیولا ایجاد کنند و دستان خود را بریدند تا این موجود به خون آن‌ها جلب شود. در این مقطع از داستان استیو برای عذرخواهی بابت رفتار گذشته‌اش به آنجا آمد. هیولا به خانه حمله کرد، و اگرچه نانسی، جاناتان و استیو با موفقیت آن را زخمی کردند و به دام انداختند، اما هیولا به سمت آپساید داون فرار کرد.

در مدرسه، ماموران به محل رسیدند و آنجا حمله کردند، اما یازده بسیاری از آن‌ها را کشت و مغزشان را خرد کرد. وقتی برنر در حال بهبود دادن یازده‌ی تضعیف شده بود، هیولای زخمی به خاطر خونریزی وارد مدرسه شد و به برنر حمله کرد. گروه پسران به همراه یازده فرار کردند و در یک کلاس پنهان شدند، اما هیولا آن‌ها را پیدا کرد و به آن‌ها حمله کرد. قبل از این که هیولا بتواند به پسران آسیبی برساند، یازده با قدرت خود این موجود را به دیوار چسباند. سپس او از مایک خداحافظی کرد و طی اقدامی دردناک خودش و هیولا را در غبار غلیظی حل کرد و هر دو محو شدند. مایک به خاطر ناپدید شدن یازده شروع به گریه کردن کرد. ویل در بیمارستان بستری شد و خانواده و دوستانش در کنار او حضور یافتند. هاپر با بی‌میلی سوار یک ماشین دولتی سیاه رنگ شد.

یک ماه بعد، نانسی رابطه‌ی خود با استیو را ادامه داد و هر دو با جاناتان دوست شده‌اند. پسران در زیرزمین خانه مایک به بازی D&D مشغول شدند، و مایک یاد یازده را زنده نگه داشته بود. در بخش پایانی داستان فصل اول، ویل در دستشویی پس سرفه کردن یک موجود حلزون-مانند از بدنش خارج شد و لحظه‌ای آپساید داون را تجربه کرد. او این اتفاق را برای خانواده‌اش آشکار نکرد.

بازیگران و شخصیت‌های اصلی

قسمت‌ها

شماره
عنوان
کارگردان
نویسنده
۱
ناپدید شدن ویل بایرز
برادران دافر
برادران دافر
۲
فردی عجیب و غریب در خیابان مپل
برادران دافر
برادران دافر
۳
Holly, Jolly
شان لوی
جاستین دابل
۴
بدن
شاون لوی
جاستین دابل
۵
کک و بدنباز
برادران دافر
آلیسون تاتلاک
۶
هیولا
برادران دافر
جسی نیکسون-لوپز
۷
وان حمام
برادران دافر
جاستین دابل
۸
وارونه
برادران دافر
پل دیشتر - برادران دافر
صفحات دیگر